best view 1024*768
در این
قسمت بعد از این آموزش قواعد و ادبیات عرب برای استفاده دبیران گرامی
گنجانده خواهد شد . ان شاء الله .لذا همکاران گرامی در صورتی که نسبت به
مطالب نوشته شده نقد یا شرحی دارن لطفا با آدرس ( همدان بلوار بعثت
-پژوهشگاه استان - دبیرخانه عربی مکاتبه نمایند . ( رجبی )
رومانتيسم در شعر معاصر عرب
تاليف : فرج ا... روان روح
آبانماه 1386
«رومانتيسم در شعر معاصر عرب»
رومانتيسم مهمترين حركت ادبي در تاريخ ادبيات اروپاست
.و اين به دو دليل است :
نخست آنكه اين شيوه ،راه دست يافتن به حقوق انساني را
فراهم ساخت و زمينه انقلابات مردمي شد ،ديگر اينكه اولين گام در راه رشد
مكاتب ادبي گوناگون در مراحل بعدي بود . 1
رومانتيسم بر ويرانه هاي مكتب كلاسيك كه از اوايل قرن
هفدهم تا اواخر قرن هجدهم و در بعضي از كشورهاي اروپايي تا اوايل قرن
نوزدهم ،سيادت و نفوذ خود را بر ادبيات غرب گسترده بود ، در سراسر قرن
هجدهم بخصوص در نيمه دوم اين قرن از سوي ادبا و فلاسفه نوانديش و نوگراي
اروپا مورد هجوم قرار گرفت و از انجا كه كلاسيسم در ادبيات فرانسه وضوح
بيشتري داشت و اساساً از فرانسه به ادبيات اروپا منتشر شد اين هجوم كلاً
متوجه اصول فرانسوي كلاسيك بود.
رومانتيسم و كلاسيسم دراصول و مبادي كلي با هم تعارض
دارند در حالي كه احساسات كلاسيك كاملاً تابع عقل است ،ادب رومانتيك نفوذ و
سلطه عقل را انكار مي كند و احساس و عاطفه را جايگزين آن مي سازد . 2
عوامل موثر در بوجود آمدن مكتب رومانتيسم در اروپا
عبارت بودند از :
1-انقلاب فرانسه
2-ارتباط با ادبيات آلمان و انگليس در اثر هجرتهايي كه
بدنبال انقلاب فرانسه بوجود امد . 3
1-مجله دانشكده ادبيات ،دانشگاه فردوسي ، ص 158
2- همان ص 159
3- الادب العربي الحديث ،محمد صالح الشنطي ، دارالطباعه
و النشرالاسلاميه
انقلاب فرانسه ضمير انسان را برانگيخت همچنانكه شخصيت
بشري را اشكار نمود . اين مكتب يك مكتب عاطفي است كه دردهاي انسان و گاه
خوشحاليهاي وي را بيان مي كند و نوعي ادبيات شخصي است كه احساسات افراد را
بيان مي كند . كمتر از عقل بهره مي گيرد و كمتر تابع آن است به همين سبب در
اين مكتب آواز طبيعت بيشترسر داده مي شود طبيعت در نزد شاعر رومانتيكي
ماوايي است كه از مشكلات زندگي به آن پناه مي برد . 1
رومانتيسم از ابتداي قرن بيستم به ادبيات عرب وارد شد
ولي هنوز شعر عربي رنگها و نشانه هاي آن را در خود دارد . علت آن است كه
رومانتيسم نخستين انقلاب ادبي حقيقي مقابل شكلهاي تقليدي كلاسيك و نخستين
طغيان بر ضد رسوم و عادات موروث محسوب مي شود وشاعر عرب به حكم طبيعت و
آرمانهايش ناچار از ان تاثير پذيرفته است . يكي از دلايل رشد رومانتيسم در
ادبيات عربي بايد گفت كه گرايش شاعر عرب به اين مكتب هيچ دليلي جز نوگرايي
ندارد . 2
خصايص عمومي شعر رومانتيك عبارتند از 3
:
1- اهتمام به عاطفه و خيال كه عقل به قلب تبديل مي شود
.
2- توجه به بيان مظاهر شر و قبح و زشتي
3- الهام و تقليد از ادبيات مسيحي و اشعار ادباي
انگليسي
4- توجه به شعر غنائي و قلمداد آن بعنوان فيض ذاتي
عواطف قوي انسان
رومانتيسم براي اولين بار توسط شاعران مهجر و گروهي از
شاعران بزرگ عرب كه ''خليل مطران'' در راس آنها قرار دارد و مكتبها و
انجمنهاي ادبي عربي سازمان يافته اي چون مجمع '' الديوان '' و ''ابولو'' به
ادبيات معاصر عرب وارد شد.
1- في الادب والنقد ، دكتر محمد مندور ، دارالنهضه مصر
،ص 103
2- مجله دانشكده ادبيات ص 162
3- در اسات في النقد الادبي المعاصر ،محمد زكي العشماوي
، دارالنهضه بيروت ص 125
شاعران عرب در آمريكاي شمالي يا اصطلاحاً مهجر شمالي ،جمعيتي
به نام '' الرابطه القلميه '' تشكيل دادند كه بين سالهاي 1920 تا 1930
فعاليت فرهنگي –ادبي شاياني داشت و در واقع نخستين مدرسه ادبي منظمي بود كه
به تكوين جمعيتي با رنگي خاص در انديشه و بيان اهتمام ورزيد .يكي از
مهمترين جمعيتهاي فكري –ادبي ،انجمن ''الديوان '' مجموعه اي متشكل از سه تن
ازادباي نوگراي عصر: ''العقاد ''المازني ''
و ''عبدالرحمن شكري " بود كه در سال 1921تشكيل گرديد .
مكتب "الديوان " بارزترين نمونه منظم افكار نوگرايي بود
كه بصورت سازمان يافته به نشر آزاد و نظريات نقدي در فن شعر اهتمام ورزيد .
از مهمترين ويژگي هاي آنها تاثير عميق از ادبيات
انگليسي بود هنگامي كه انجمن «الديوان» بدون تحقق كامل هدفهايش از هم پاشيد
،جمعيت ديگري براي ادامه راهي كه «الديوان» گشوده بود تشكيل گرديد وآن
انجمن «ابولو» بود كه«احمد زكي ابوشادي» اديب رومانتيك مصري در اويل دهه سي
قرن حاضر آنرا تاسيس نمود .1
موج رومانتيسم در لبنان با ظهور ديوان «أفاعي الفردوس »
اثر «ا لياس ابوشبكه » نيرو گرفت ،گرايش به طغيان ،سر باززدن از هر قيد و
بند ، بي اعتنايي به قالبها و نظريات جامد و خشك از بارزترين خصوصيات آثار
اوست .
شايد بتوان شكل مجسم رومانتيسم لبنان را در فعاليتهاي «عصبه
العشرﺓ »
كه «ابوشبكه » نيز در آن عضويت داشت پيدا كرد. اين مجمع
ادبي كه بعد از «الديوان » و «أبولو» سومين مركز ادبي رومانتيسم در شرق
بشمار مي رود ، متشكل از ده نفر بود كه با انگيزه معارضه با طرفداران مكتب
كلاسيك تشكيل گرديد و با وجود اينكه بيش از سه سال دوام نيافت آثار ارزنده
اي بجاي نهاد .
در اردن «فدوني طوقان » صداي رومانتيسم را سر داد .
2
1-مجله دانشكده ،ادبيات 169
2-در اسات في النقد الادبي المعاصر ص 125
در عراق رومانتيسم قدري با تاخير ظهور كرد و بيشتر
تقليد شعر رومانتيك مصر و مهجر بود تا شعر رومانتيسم اروپا ،رومانتيسم جديد
عراق بدست «بدرشاكرالسياب » «نازك الملائكه » «بلند الحيدري » و «عبدالوهاب
بياتي » پاگرفت .
تاخير ظهور رومانتيسم در شعر عراق در تحول شعر عربي
معاصر اثر بسزايي داشت زيرا فرصت استفاده از تجربه رومانتيسم در ساير
كشورهاي عربي را فراهم ساخت و در دهه هاي پنجاه و شصت به انقلاب شعري همه
جانبه بر ضد كلاسيسم تغيير يافت .
منابع و مآخذ
1-الادب العربي الحديث ،محمد صالح الشنطي ، دارالطباعه
و النشر الاسلاميه الطيعه الولي 1992 م.
2-در اسات في النقد الادبي المعاصر ،محمد زكي العشماوي
، دارالنهضه العربيه للطباعه و النشر 1986 م.
3-في الادب و النقد ،دكتر محمد مندور ، دارنهضه مصر
للطباعه والنشر ،قاهره.
4-مجله دانشكده ادبيات ،دانشگاه فردوسي مشهد .1376 ه.ش
-
«
بسمه تعا لي»
«عَلَم مُنوَّن و
عَلَم ذوالّام»
قصد ما در اين مقال پاسخ به سوالات زير است :
1-چرا پاره اي اسم هاي عَلَم كه خود معرفه هستند مانند: حسين،محمودو...با
(الف )و( لام )به كار مي روند؟
2-چرا پاره اي اسم هاي عَلَم مانند:حسن و علي و...با تنوين به كار مي روند؟
3-
آيا تنوين علامت نكره است؟
4-آيا هميشه در هنگام ترجمه اسم منوَّن، بايد (ياء)نكره به آن بيفزاييم؟
(الف)و(لام): الف و لامي كه بر سر اسم مي آيد،به يك اعتبار به سه قسم تقسيم
ميشود:اصلي،زائد،موصوله.
الف و لام آنگاه اصلي است كه إفادۀ تعريف كند: ا لرجل،المرأ ة و....
الف و لام موصوله بر سر اسم فاعل و مفعول و مبالغه در مي آيد، مانند:العا
لِم،المعلوم و الستّار.
الف و لام زائده إفا ده تعريف نمي كند كه اين خود دو نوع است:لازم
وغيرلازم.
الف و لام زائد لازم مانند:الَّذي،الَّتي،ايّام هفته،السبّت،الأحرو...الآن
و نيز تعدادي از اسم هاي عَلَم كه از ابتدا با الف و لام استعمال شده اند
مانند:العزّي،الّآت(نام دو بت).هم چنين الف و لامي است كه بر سر كلمه اي در
مي آيد و به محض استعمال،همان مصداق مورد نظر در نزد مخاطب، نما يانگر مي
شود (عَلَم با لغلبة) مانند:المدينة و الكتاب سيبويه.
الف و لام زائد غير لازم،الف و لامي است كه جهت اشاره به اصل و ريشه برخي
اسمهاي عَلَم به كار مي رود.توضيح بيشتر اين كه تعدادي از اسم هاي عَلَم در
ابتدا (پيش از علميَّت )صفت يا مصدر بوده اند و سپس عَلَم شده
اند،مانند:قاسم،منصور،عباس،حسن،فضل وحرث و.... و به اين گونه كلمات عَلَم
منقول مي گويند.تعدادي از اسم هاي عَلَم هم (مُرتَجَل)هستند.يعني از همان
ابتدا براي علميَّت وضع شده اند ،مانند:سُعاد وأُدَد.
الف و لامي كه بر سر اين گونه اعلام منقول در مي آيد،براي فهماندن اين نكته
است كه مخاطب به اصلِ وضع اين كلمات نيز توجه نمايد،تا اشاره اي باشد بر با
مُسَمّي بودن اين قبيل از اسم هاي عَلَم. با توجه به اين توضيح در مي يابيم
كه آوردن الف و لام بر سر تمامي أعلام منقول جايز است امّا منوط به استعمال
آن در نزد عرب زبانان است (سماعي)مثلا":عَلَمي چون«علي»هر چند منقول است و
مي توان بر سر آن الف و لام آورد،امّا چون هيچ گاه با الف و لام به كار
نرفته ،ما نيز آن را بدون الف و لام به كار مي بريم.گذشته از اين مسئله
،گاه اشتراك يك اسم عَلَم ميان چند نفر موجب مي شود كه بر آن الف و لام
بيفزاييم و يا آن را به كلمه ي ديگري اضافه كنيم مانند:محمَّدُ المدرسةِ.
2-قبل از پاسخ به اين سئوال بد نيست ابتدا قدري راجع به اين موضوع صحبت
كنيم كه آيا علامت نكره،تنوين است؟
به
عبارت ديگر هر كلمه اي كه تنوين داشته باشد نكره است يا خير ؟
به
غير از شش قسم معارف (ضمير،عَلَم،اسم اشاره،اسم موصول،معرف به الف و لام و
اضافه)هر گاه اسمي در مقابل ما قرار گيرد ،نكره است،زيرا داراي مصاديق
مختلفي در عالم خارج خواهد بود . و از آنجا كه در جملات عربي معمولا" اسم
يا بايد الف و لام تنوين بگيرد و يا به حالت اضافه نوشته شود ،اگر اسمي به
صورت اوّل و سوّم نباشد،بايد تنوين بگيرد. به عبارت ديگر تنوين علامت نكره
نيست. واصولا" علامت اعراب در اسم ،تنوين است مگر مانعي بر آن باشد(از
قبيل:بناء،غير منصرف بودن ،داشتن الف ولام واضافه)علماي صرف و نحو براي
شناخت يك اسم نكره علائمي بيان داشته اند از جمله آن كه آن اسم ،قبول الف و
لام كند و با قبول آن،معرّف شود .از اين رو كلماتي مانند :قلم،نهر،شجرة،صف
و...نكره هستند،زيرا قبول الف و لام مي كنند و معرّف مي شوند
:القلم،النهر،الشجرة،الصف و....
حال سئوال بر اين است كه تنوين اسامي عَلَم مانند عليٌّ،حَسَنٌ و... نشانه
ي چيست؟
گفته اند گاه مسائل بلاغي مانند مدح يا ذمّ موجب منوّن آوردن عَلَم
ميشود.توضيح بيشتر آنكه جهت بلاغي ،تنوين در يك اسم گاه نشانه ي عظمت است
مانند:«و علي أبْصارِهِم غِشاوةٌ»«غِشاوةٌ عظيمةٌ»و گاه براي تحقير به كار
مي رود :ذَنبٌ اَسْقَطَهُ في الْمَهْلَكةِ.
(ذَنبٌ صَغيرٌ)و گاه براي تقليل:«وُ رضوانٌ مِنَ الله»(رضوانٌ قليلٌ)و....
با
اين توجه در مي يابيم كه تنوين در يك اسم عَلَم چه بسا براي اين قبيل از
امور بلاغي به كاررود.
انواع تنوين:
چهار قسم مشهور از انواع تنوين عبارت است از :
1-تنوين تمكُّن
2-
تنوين تنكير
3-تنوين تعويض يا عوض
4-تنوين مقابله
تنوين مقابله:تنويني است كه در جمع مونث سا لم مي آيد.توضيح مطلب اين كه در
جمع مذكر سالم مانند «مسافرون» نون جاي تنوين آمده است و چون جمع مونَّث
سالم فاقد اين نون است ،تنوين در اين جمع جاي همان «نون» در جمع مذكر سالم
است.
تنوين تعويض:اين تنوين در جايي مي آيد كه حرفي از يك كلمه و يا بخشي از يك
كلمه و يا جمله حذف ميشود. در اين موارد به جاي محذوف تنوين مي آورند
مانند:قاضٍ(قاضي)حينذٍ-يومئذٍ(حين اِذْ جاء الصديق و يوم اِذ رأيتهُ...)
تنوين تنكير: به دسته اي از كلمات كه علامت آخر آنها تغيير نمي كند ،مبني
گفته مي شود . اين نوع از كلمات گاهي به علت خاصي تنوين مي پذيرند،مانند
كلماتي كه به «ويه»ختم مي شوند،مانند سيبويه كه مبني بر كسر است.اگر چند
نفر سيبويه نام داشته باشند و بخواهيم فرد معيني از آنها را خطاب
كنيم،سيبويه را غير منوّن در مي آوريم. و لي اگر شخص خاصي مورد نظر نباشد و
نخواهيم ميان چند نفري كه داراي اين اسم هستند،تمييزي قائل شويم،سيبويه را
با تنوين مي آوريم.سپس تنوين در اين كلمات علامت نكره بودن است و در صورتي
كه دبدون تنوين به كاررود،معرفه است.
تنوين تمكُّن:اعراب اسامي در زبان عربي به چهار قسم است:
1-اسم هايي كه حركت حرف آخرشان با اختلاف عوامل تغيير مي كند و تنوين هم
ميگيرند كه اصطلاحا" معرب منصرف نا ميده مي شوند.
2-اسم هاي معربي كه تنوين نمي پذيرند كه به آنها اصطلاحا" معرب غير منصرف
مي گويند.
3-
پاره اي از اسامي مبني كه شرح آن در تنوين تفكير آمد.
4-اسم هايي كه هميشه يك حالت دارند و تنوين هم نمي پذيرند كه به آنها مبني
گفته ميشود. مانند:هؤلاء،حيثُ،كَمْ و...
مي
دانيم كه اصل در أسماء اين است كه يك اسم اعرابهاي متفاوت و تنوين را
بپذيرد(هم چنان كه اصل در حروف و به طور غالب در افعال اين است كه مبني
باشند و تنوين هم نپذيرند).هر اندازه كه يك اسم از مشابهت با فعل و حرف(از
حيث مبني بودن و نپذيرفتن تنوين)دور شود اصالت بيشتري در اسم بودن خواهد
داشت .اين اصالت از راه تنوين بيان ميشود. تنوين در كلماتي
چون:عليٌّ،محمّدٌ،قلمٌ...نشانه اين است كه اين كلمات در اسم بودن از بقيه
قوي ترند،و آن نوعي كه تنوين و اعراب نمي پذيرد،از مرتيه اسم بودن فاصله
بسيار دارد.
با
اين توجه تنوين تمكين تنويني است كه به آخر اسماءمعرب منصرف ملحق ميشود تا
گوياي اين مطلب باشد كه اين كلمه در اسم بودن از ديگر انواع اسم قوي تر
است. تنوين اسامي عَلَم براي اين است كه نشان دهد اين كله،اسمِ معربِ منصرف
است .
3-با توجه به مطا لبي كه گفته شد،جواب اين سئوال سوم نيز روشن ميشود:تنوين
انواعي دارد كه يكي ازآنها براي تنكير است. به عبارت ديگر تنوين از علائم
اسم بودن كلمه است و به خودي خود نشانگر نكره بودن اسم نيست .
4-معلوم شد كه تنوين تنها براي نكره بودن اسم نيست.از اين رو هر كجا تنويني
بر سر اسمي ملاحظه شد نبايد در ترجمه ياء نكره به آن بيفزاييم.مثلا"آنجا كه
در كتابهاي درسي به جمله «هذا كتابٌ»بر ميخوريم،بايد متوجه باشيم كه ممكن
است «كتاب»در اينجا به اشاره به جنس مشار ا ليه داشته باشد.
يعني منظور از جمله «هذا كتابٌ»اين است كه مُشارا ليه قلم و دفتر و كيف
و... نيست.
در
اين صورت در ترجمه مي گوييم« اين كتاب است »هر چند ممكن است بر كتاب نكره
اي دلالت كند كه در اين صورت ترجمه آن ميشود،«اين كتابي است».
خلاصه:
1-الف و لام هميشه براي تعريف نيست.
2-پاره اي از كلمات از ابتداي وضعْ با الف و لام همراه هستند.
3-الف و لامي كه بر سر بعضي از اعلام منقول درمي آيد،اشاره به اصل و مبدأيي
دارد كه اين اعلام از آن گرفته شده اند اين اصل ميتواند صفت باشد يا مصدر.
4-تمامي اسم هاي عَلَم قابل گرفتن الف و لام زائده هستند. امّا جواز بكار
گيري آن بسته به استعمال چنين عَلَمي در نزد عرب زبانان دارد.
5-عَلَم مرتجل و علم منقولي كه اصلِ آن فعل باشد،قابل گرفتن اين الف و لام
نيستند.
6-ميزان براي تشخيص اسم هاي نكره ،تنوين نيست.تنوين فقط نشانگر اسم بودن يك
كلمه است . پس از شناخت معارف،اگر اسمي خارج از چار چوب كلمات معرفه بود ،
نكره است.
7-اين كه چرا پاره اي از اسامي تنوين نميگيرند(اسامي غير منصرف)و پاره اي
ديگر تنوين مي گيرند(منصرف)،به علت استعمال آن در نزد عرب زبانان فصيح است.
در اين موارد نبايد به دنبال علتهاي منطقي و فلسفي تكلُّف آميز گشت.
8-در ترجمه كلمات منوّن بايد دقت كرد كه اگر كلمه اي به وسيله ي اسم اشاره
و... مشخص شده باشد. معمولا" نيازي به آوردن ياءنكره نيست ،مانند:ذلك
مُعلمٌ.
«
پايان»
تهيه و
تنظيم : پروانه صادقي (ارومیه)
هو نورُ السََّمواتِ و
الأرضِ
مُعَیجِمُ الأفعالِ المتعدّیّةِ بحرفٍ
تعدیة الفعل و
لزومه:
الفعل التّامّ
ثلاثة أنواع:
1) نوع یسمّی
« المتعدّی» و هو الذّی ینصب بنفسه مفعولا به أو إثنین أو ثلاثة من غیر
أن یحتاج إلی مساعدة حرف
جرّ أو غیره
ممّا یؤدّی إلی تعدیة الفعل الّازم مثل : « سمع - ظنّ -أعلم » فی نحو
: لمّا سمعت الخبر ظننت الرّاوی
مخطئا ، لکنّ
الصّحف أعلمتنا الخبر
صحیحا.
2) نوع یسمّی
«الّلازم » أو« القاصر» وهو الذّی لاینصب بنفسه مفعولا به أو أکثر ،
وإنّما ینصبه بمعونة حرف جرّ أو
غیره ممّا
یؤدّی إلی التّعدّیة مثل « أسرف - إنتهی - قعد » فی نحو : إذا أسرف
الأحمق فی ماله إنتهی أمره إلی الفقر و
قعد فی بیته
ملوما محسورا . فکلّ کلمة من : مال - فقر - بیت .... هی فی المعنی (
لا فی الإصطلاح ) مفعول للفعل
قبلها .و لکنّ
الفعل لم یوقع معناه و أثره علیها مباشرة و إنّما أوصله بمساعدة حرف
جرّ فهی فی الظّاهر مجرورة به وهی
فی المعنی فی
حکم المفعول به لذلک
الفعل.
3) نوع مسموع ،
یستعمل متعدّیا و لازما مثل :« شکر و نصح » . فی نحو : شکرت لله علی
ما أنعم ، و نصحت للغافل بأن یشکره أو شکرت الله علی ما أنعم ، ونصحت
الغافل بأن یشکره .
کانت
الأفعال المتعدّیة بالحرف لا ضابط یظبطها ، و لا قاعدة تحدّ د الحرف
الذّی یتعدّی به کلّ منها ، و کان الکشف
عنها
یستلزم العودة إلی أکثر من معجم من معاجم اللّغة ، هنا نأتی بالأفعال
الّتی تتعدّ ی بالحرف و أکثر إستعمالا فی
الکتب
الدّراسیّة . ونرجو أن تفیدنا و نستعملها فی المحاورات الیومیّة . إلیک
الآن معجم صغیرحول الأفعال المتعدّیة بحرف:
أتی :أتی
-ِ علیه: مرّ به ، و أتی علیه الدّهُر : أهلکه و أتیتُ إلیه : جئته ،
و آتی إلیه الشّیءَ : ساقه إلیه و جعله یأتیه و تأتّی له الأمرُ :
تسهّل .
أخذ:
أخذه -ُ و أخذ به : تناوله و حازه و حصّله ، أخذَ علی یده : منعَه
عمّا یرید أن یفعله ، و أخذَ فی کذا : بدأ ،أخَذهُ بِِذنبِه : عاقبَه
بالستئصال.
أَدَّی :
أدّ ی الأمانة إلی أهلها : إذا أوصلها ، و أَدَّی إلیه : إستمعَ . و هو
آدَی للأمانة علی التّفصیل و الإسم الأداء ُ، و آدَی للسّفر: تهیَّأَ :
قَوِیَ.
أَذِنَ :
أذِنَ -َ لفلانٍ بکَذا: أطلَقَ له عملَه ، و أَذِنَ إلیه و أذِنَ له :
إستمعَ ، ومنه قوله تعالی« و أَذِنَت لِرَبّها » أَی سمِعت
سماعَ
طاعةٍ ، و آذَنَهُ بالأمر : أَعلَمه بِه ، و أَذِنَ له فی الشّیءِ
یفعله : أَباحَه و أَجازَه له.
أَمَرَ :
أَمَرَ-ُ علی القومُِ : صار أمیرَهم ، وائتَمَررَأیَه : إستَبَدَّ و
شاور عقلَه ، و ائتَمَرَ بالشّیء : همَّ به ، و ائتَمَر القومُ بفلانٍ:
أَمرَ
بعضُهم بعضاً بالفتک به و أَذیّته.
أَمَلَ:
أَمَلَهُ -ُ و أَمّلَه تأمیلاً : رجاه ، و تأَمّلَ الأمرَ و تأَمّلَ فی
الأمر: نظرَ فیه مَلیّاً .
أَمِنَ :
أَمِنَه -َ علی الشّیء ِ : وَثِقَ به و جَعَلَه أَمیناً علیه ، و
أَمِنَ الأَسَدَ و من الأَسَدِ : سَلِمَ ، و أَمّنّه علی الشّیء ِ :
جَعلَه أَمیناً
علیه ، و
أَمّنَ علی الدّعاءِ : قال : آمینَ ، و آمَنَ بالله تعالی : أَسلَمَ
له ، و آمَنَ بالشّیء و آمَنَ له: صَدَّقَ فهو مؤمنٌ به ، و استأمَنَ
إِلیه : دخل فی أَمانةٍ : طلبَ منه الأَمانَ.
أَوَی:
أَوَی -ِ البیتَ و إِلی البیتِ : نَزَله بنفسه و سَکَنه : جاءَه مَعَ
اللّیل و أَوَی إِلی الله ِ : رجَعَ ، وأَوَی له : رقَّ له و رَثَی ،
و أَوَی
لنفسه : رَحِمَها ، و آواه ُ إِلیه : ضَمّه إِلیه.
بَحَثَ:
بَحَثَ -َ عن الأَمرِ: إِستقصَی ، و بَحَثَ فی الأَرضِ : حفَرَها ،
وبَحَثَ عنه : فتّشَ : سأََل:ابتحَثَه وتبحّثَه و استبحَثَه.
بخِلَ :
بَخِلَ -َ بماله عن مستحقّه ، و بَخِلَ علیه و بَخِلَ عنه : أَمسَکَ و
منعَ فهو باخلٌ و بُخّلُ.
بَدَأَ:
بَدَأَ -َ الشّیءَ و به و ابتَدَأَ و تَبَدّأَ: فعله إبتداءً :قَدّمَه
فی العملِ ، و بَدَأَ بفلانٍ : قَدَّمَه و إِبتَدَأَ الشّیء َ و
إَبتَدَأَ به : بَدَأَ.
بَدا:
بَدا - یبدو له فی هذا الأمر بداءً: نَشَأَ له فیه رَأَیٌ، بدا و بدِیَ
بالشَّیء : إِبتَدَأَ ، و بادَی القوم ُ بالعَداوَةِ : تَجاهروا به.
بَرِئَ :
بَرِئَ -َ من الدِین و من فلان ٍ و من الأَمرِ: تَبَرّأَ منه، و بَرِئَ
من مرضِهِ: شُفِیَ ، و بَراه من الدّینِ َ
َِ
بَرّّ:
بَرّ -َِ بِوالدیه : أَحسَنَ إِلیهما و وَصَلَهما، أَبَرَّ فی یمینه
:أَمضاها علی الصّدقِ، وأَبَرَّ علیهم: غَلَبَهُم و فاقَ علیهِم.
بَعَثَ: بَعَثَهُ –: ُأَرسَلَهُ
وَحدَهُ ، وبَعَثَهُ بهِ :أَرسَلَهُ مَعَ غَیرِهِ، بَعَثَهُ علی الشّیء:
حَمَلَهُ علی فِعلِهِ ،وبَعَثَهُ من نَومِهِ : أَیقَظَهُ.
بَعُدَ: بَعُدَ –ُ بِهِ : ضِدّ
قَرُبَ ، و أَبعَدَ عن کَذا:تَباعَدَ ، و باعَدَهُ و تَباعَدَ منهُ و
إِبتَعَدَ عنهُ : بِمعنَی واحِدٍ ، و یُقالُ : بُعداً لهُ (فی الدّعاء) أَی
أَبعَدَهُ اللهُ .
بَغَی : بَغَی –ِعلیهِ : إِعتَدَی
و ظَلَمَ ، فَهُوَ باغٍ.
بَقِیَ –بَقَی : -َ ثَبَتَ و دامَ
علَی ما کانَ ، و أَبقَی علیهِ : رَعَی حُرمَتَهُ و رَحِمَهُ ، و أَبقَی
من الشَّیءِ : تَرَکَ بَعضَهُ.
بَکَی:بَکَی –ِ: حَزِنَ وسال
دَمعُهُ ، و بَکَی علیهِ و بَکَی لَهُ : رَثاهَُ و حَزِنَ لَهُ ، بَکَّی
علیهِ و بَکّاهُ : بَکاهُ.
بَلَغَ : بَلَغَ –ُ : منّی
کَلامُکَ : أَثَّرَ فیَّ تأثیراً شَدیداً ، بَلّغَهُ و أَبلَغَهُ إِلیهِ :
أَوصَلَهُ ، و بَلَّغَ عنهَ الرِّسالَةَ : أَوصَلَها إِلیهم .
بَیَنَ : بانَ –ِ عنهُ :
أِنقَطَعَ عنهُ و فارقَهُ ، و أَبان َ علَیهِ : أَعرَبَ و شَهِدَ .
تَمَّ : تَمَّ –ِ: بِهِ و عَلَیهِ
: جَعَلَهُ تامّاً ، و تَمَّ علَی کَذا : إِستَمَرَّ ، و تَمَّ أَلی
مَوضِعِ کَذا : بَلَغَهُ .
تابَ : تابَ –ُ: إِلی اللهِ :
رَجَعَ عن مَعصیَتِهِ إِلیهِ ، و تابَ اللهُ عَلیهِ : غَفَرَ لَهُ و
أَنقَذَ هُ منَ المَعاصِی فَهُوَ تَوَّابٌ .
تاهَ : تاهَ –ُِ: ضَلَّ و
تَحَیّرَ فَهُوَ تائهٌ و تَیّاهٌ و تَیهانٌ .
ثَنَی: ثَنَی –ِالشَّیءَ :
عَطَفَهُ و رَدَّ بَعضَهُ علَی بَعَضٍ ، ثَنَی بِالأَمرِ : فَعَلَهُ ثُمَّ
ضَمَّ إِلیهِ أَمراً آخَرَ، أَثنَی علیهِ : مَدَحَهُ .
جَدَّ : جَدَّ –ُِ: فی الأَمرِ :
إِجتَهَدَ و حَقّقَ (ضِدُّ هَزَلَ ) ، و جَدَّ فلانٌ فی عَینی : عَظُمَ ، و
جَدَّ بِهِ الأَمرُ : إِشتَدَّ ، جَدِدتُ بِالأَمرِ :
حَظِیتُ بِهِ : خَیراً أَو
شَرّاً.
جَدُرَ: جَدُرَ –ُبِالشَّیءِ :
کانَ خَلیقاً بِهِ و أَهلاً لَهُ فَهُوَ جَدیرٌ . یُقالُ : ( هُوَ جَدیرٌ
بِکَذا أَو لِکَذا ) ج جَدیرونَ و جُدَراءُ م جَدیرةٌ ج جَدیراتٌ و
جَدائرُ.
جَرَی : جَرَی –ِإِلی کَذا و فی
الخِلافِ : قَصَدَ و أَسرَعَ ، أَجرَی عَلیهِ رِزقاً : أَدامَ عَلیهِ
الرِّزقَ ، و أَجرَی لَهُ الحِسابَ : قَیَّدَهُ لَهُ، أَجرَی الأَمرَ إِلی
فُلانٍ : فَوَّضَهُ أَو نَسَبَهُ إِلیهِ ، و جاراهُ فی الأَمرِ : وافَقَهُ
و اتَّفَقا فیهِ.
جَزَی : جَزَی –ِالرّجُلَ بِکَذا
و جَزاهُ علَی کَذا : کافَأَهُ ، و جَزََی عنهُ الأَمرَ: قَضاهُ ، و جازَ و
جازَ بِه ِ و جازَ عَلَیهِ : کافَأَ .
جَلَبَ: جَلَبَهُ –ُو جَلَبَ بِهِ
: إِستَحَثّهُ لِلسَّبقِ بِصوتٍ ، و جَلَبَهُ عن کَذا : مَنَعَهُ ، و
أَجلَبَ القَومُ عَلَیهِ : تَأَلَّبوا و تَجَمَّعوا و جَلَّبوا.
جَمَعَ: جَمَعَ-َعلیهِ ثِیابَهُ :
لَبِسَ الثِّیابَ الّتی یَبرُزُ بِها إِلی النّاس، و جَمَعَ القَومُ
لِعَدُوّهُم : تَشَدَّوا لِقِتالِهِ ، و جَمَعَ فی الصَّلاة ِ: صَلَّی
الظُّهرَ و العَصرَ فی وقتٍ واحِدٍ ، و المَغرِبَ و العَشاءَ کَذلِکَ ، و
أَجمَعَ القَوم ُ علی کَذا : إَتَّفَقُوا عَلیهِ ، و أَجمَعَ علی الأَمرِ :
عَزَمَ عَلیهِ .
جَنَی :جَنَی –ِعلی قَومِهِ :
أَذنَبَ ذَنباً یُؤاخَذُ بِهِ ، و جَنَی الثَّمَرَة و جَناها لَهُ :
ناوَلَهُ إِیّاهُ .
جَهَدَ: جَهَدَ –َفی السّیر:
بالَغَ ، و جَهَدَ فی الأَمرِ : جَدَّ و تَعِبَ ، و جَهَدَ فی الأَمرِ :
إِحتاطَ ، و أَجهَدَ لکَ الأَمرُ : أَمکَنَکَ .
جَهِلَ : جَهِلَ –َمن فُلانٍ و
بِهِ : لم یختَبِر حالَهُ ، و جَهِلَ عَلیهِ : أَظهَرَ الجَهلَ ، و تَجاهلَ
لهُ و تَجاهلَ عَلیهِ : أَری من نَفسِهِ الجَهلَ و لیسَ بِهِ .
جاءَ : جاءَ –ِبِهِ : أَتَی بِهِ
، و جاءَ بِهِ إِلی کَذا : إَلجَأَ هُ و اضطَرَّهُ
أَجابَ : أَجابَ سُؤالَهُ و عَن
سُؤالِهِ وإِلی سُؤالِهِ : رَدَّ لهُ الجَوابَ . یُقالُ (أَجابَهُ أِلی
حاجَتِهِ ) أَی ارتاحَ إِلی قَضائها.
جادَ : جادَ –ُبالمالِ : أَعطاهُ
، و جادَهُ إِلی کَذا : ساقَهُ ، و جادَ إِلیهِ : مالَ .
جارَ : جارَ –ُعلیهِ فی الحُکمِ :
ظَلَمَهُ ، و جارَ عنِ الطّریقِ : مالَ ، جاوَرَ فی الحَرَمَینِ
الشّریفَینِ : أَقامَ ، و جاوَرَ فی المسجِدِ : إِعتَکَفَ ، و استَجارَ
بِهِ : طَلَبَ جِوارَهُ .
جاعَ : جاعَ –ُإِلیهِ : عَطِشَ
إِلیهِ و اشتاقَ ، و استَجاعَ إِلی العِلمِ : لم یَشبَع منهُ .
جالَ : جالَ –ُبِهِ : أَدارَهُ ،
و جالَ القَومُ فی الحَربِ : إَنکَشَفوا ثُمَّ کَرّوا ، و جَوَّلَ فی
البِلادِ : طَوَّفَ و أَکثَرَ التَّجوالَ .
حَثَّ : حَثَّهُ-ُعَلی الشَّیءِ:
حَرَّضَهُ عَلیهِ ، وحَثَّ الفَرَسَ علی العَدوِ : صاحَ بِهِ أَو وَکَزَهُ
بِرِجلٍ أَو ضَربٍ .
حَجَّ : حَجَّ –ُعنِ الشَّیءِ :
کَفَّ ، واحتَجَّ علی خَصمِهِ بِحُجَّةٍ شَهباءَ ، و احتَجَّ بالشَّیءِ :
اتَّخَذَهُ حُجّةً.
حَدَّثَ: حَدَّثَ الحَدیثَ و
حَدَّثَ بِهِ : أَخبَرَهُ بِهِ و رَواهُ ، وتَحَدَّ ثَ بالشَّیءِ و عن
الشَّیءِ : تَکَلَّمَ و أَخبَرَ .
حَذِرَ : حَذِرَ هُ –َمنهُ :
احتَرَزَ و تَیَقَّظَ منهُ ، و تَحَذَّرَ منهُ واحتَرَزَهُ : حَذِرَهُ .
حَرَسَ: حَرَسَهُ-ُمن َالبَلاء :
حَفِظَهُ ، و أَحرَسَ بالمَکانِ : أَقامَ بِهِ حَرَساً ، و احتَرَستُ منهُ
: تَحَفّظتُ .
حَرَصَ :
حَرَصَ-ِعَلیهِ : إِذا اجتَهَدَ ، و حَرَصَ علَی الدُّنیا إِذا رَغِبَ
رَغبَةً مَذمومةً ، و حَرَصَ عَلیهِ : شَفِقَ و رَؤُفَ ، واحتَرَصَ علی
الشَّیءِ : اشتَدَّ شَرَهُهُ أِلیهِ .
حَزِنَ :
حَزِنَ –َلَهُ و عَلیهِ : ضِدُّ سُرَّ و فَرِحَ فَهُوَ حَزینٌ جمعُ
حُزَناء.
حَسَّ: حَسَّ –ِ و أَحَسَّ
بالشَّیءِ : عَلِمَهُ و شَعَرَ بِهِ و أَدرَکَهُ ، حَسَّ –َِ بالخَبَرِ :
أَیقَنَ بِهِ ،.
حَسَنَ:
أَحسَنَ إِلیهِ : ضِدُّ أَساءَ : أَعطَی فوقَ ما وَجَبَ عَلیهِ : أَنعَمَ و
سَرَّ : عَمِلَ عَمَلاً حَسَناً ، تَحَسَّنَ بِکَذا : تَزَیَّنَ بِهِ .
حَصَلَ:
حَصَلَ -ُ عَلَیهِ کَذا : وَجَبَ و ثَبَتَ ، و حَصَلَ علی الشَّیء ِ :
أَحرَزَهُ و مَلَکَهُ ، و حَصَلَ لَهُ کَذا : وَقَعَ .
حَطَّ :
حَطَّ -ُ عنهُ وِزرَهُ : أَلقَی عنهُ ثِقلَهُ ، و حَطَّ فی عِرضِهِ :
شَتَمَهُ .
حَفظَ :
حَافَظَهُ علی الشَّیءِ و هُوَ مَحافِظٌ علی سُبحَةِ الضُّحی : مَواظِبٌ
عَلَیها ( حافِظوا علی الصَّلَواتِ) و احتَفَظَ بالشَّیء ِ و تَحَفَّظَ
بِهّ : عُنِیَ بِحِفظِهِ ، و حافَظََ علَی العَهدِ : ثابَرَ و حَرَصَ علی
الوَفاءِ بِهِ ، وحافَظَ عنهُ : دافَعَ و ذَیَّبَ ، وتَحَفَّظَ عنهُ و منهُ
: احتَرَزَ ، و احتَفَظَ بالشَّیءِ لِنفسِهِ : اختَصَّها بِهِ .
حَفَلَ :
حَفَلَ –ِبِهِ : بالاهُ : بالَی بِهِ ، واحتَفَلَ بِالأَمرِ : اهتَمَّ بِهِ
و قامَ ، و احتفَلَ فی الأَمرِ : إِذا احتَشَدَ و اجتَهَدَ ، ولا تَحتَفِل
بِأَمرِهِ : لا تُبالِهِ و لا تَهتَمَّ بِهِ ، و احتَفَلَ المَجلِسُ
بالنّاسِ : امتَلأَ .
حَقَّ َ:
حَقَّ-ُِ عَلیهِ کَذا : وَجَبَ ، و حَقَّ عَلیهِ القَولُ و حَقَّت عَلیهِ
کَلِمَة ُ العَذابِ : کَلُّهُ بِمَعنی اللُّزوم و الثُّبوتِ .
حَکَمَ:
حَکَمَ –ُعَلیهِ القاضی: قَضَی و فَصَلَ، وحَکَمَ –ُِ لَهُ و عَلَیهِ:
قَضَی ، و حَکَّمَهُ فی الأَمرِ : فَوَّضَ إِلَیهِ الحُکمَ .
حَکَی :
حَکَی -ِعَنهُ الحَدیثَ : نَقَلَهُ کَما هُوَ فَهُوَ حاکٍ للحَدیثِ ، و
أَحکَی عَلیهِم : غَلَبَهُم ، و حَکَی عَلَیهِ : نَمَّ.
حَلَفَ:
حَلَفَ-ِ بِاللّهِ عَلَی کَذا : أَقسَمَ بِهِ ، و حالَفَهُ عَلَی کَذا :
عاهَدَهُ ، وفُلانٌ مُحالِفٌ لِفلانٍ : لازَمَ لَهُ.
حَلَّ: حَلَّ –ِعَلَیهِ أَمرُ
اللهِ : وَجَبَ ، وحَلَّ -ُِ بِالمَکانِ : نَزَلَ فیهِ ، و حَلَّ بِهُِ فی
المَکانِ : أَنرَلَهُ فیهُ ، وأَحَلَّ عَلَیهِ الأَمرَ: أَوجَبَهُ ، و
حَلَّ لَهُ کَذا فَهُوَ حِلٌّ و حَلالٌ .
حَمِدَهُ:
حَمِدَهُ –َعَلَی أَمرٍ : جَزاهُ . ویُقالُ : ( حَمِدتُ إِلیکَ اللهَ ) :
أَی أَحمَدُ مَعَکَ اللهَ ، أَو أَشکُرَ إِلیکَ و مَعَکَ أَیادیَهُ و
نِعَمَهُ ، و أَحمَدُاللهَ بِجَمیع ِ مَحامِدِهِ ، و حَمِدتُهُ عَلَی
شَجاعَتِهِ و إِحسانِهِ: أَثنیتُ عَلیهِ .
حاجَ : إِحتاجَ إِلیهِ : انعاجَ
و تَحَوَّجَ إِلی الشَّیءِ إِحتاجَ إِلیهِ و أَرادَهُ .
خَرَجَ: خَرَجَ –ُبِهِ
: أَخرَجَهُ ، خَرَجَ فی العِلمِ : نَبَغَ ، و خَرَجَ علیهِ : نَبَذَ
طاعَتَهُ بَعدَ بیعَتهِ ، خَرَّجَهُ من المَکانِ : جَعَلَهُ یخرُجُ منهُ .
خَصَّ :
خَصَّ -ُ فُلاناً بالشَّیءِ : : فَضَّلَهُ بِهِ و أَفرَدَهُ ، واختَصَّ
بالشّیءِ : انفَرَدَ بِهِ ، و اختَصَّهُ بِهِ : أَفرَدَهُ بِهِ و فضَّلَهُ
دون غیرهِ.
خَضَعَ:خَضَعَ
-َلَهُ : انقادَ و ذَلَّ و استَکانَ .
خَفِیَ :خَفِیِ-َعَلیهِ
: لم یَظهَر، واستَخفیتُ مِنکَ : تَوارَیتُ ، ولا تَقُل اختَفَیتُ .
خافَ:خافَ
-َفلاناً ومنهُ وعلیهِ و تَخَوَّفَ فَهُوَ خائفٌ ، و تَخَوَّفَ عَلیهِ کَذا
: خافَهَ عَلیهِ .
دَخَلَ:
دَخَلَ-ُبِالشَّیءِ : نقیضُ خَرَجَ ، و دَخَلَ بِفُلانٍ : أَدخَلَهُ ، و
دَخَلَ عَلیهِ : زارَهُ و واجَهَهُ.
دَرَی :دَرَی
-ِ الشّیءَ وبِالشَّیءِ : تَوَصَّلَ إِلی عِلمِهِ ، و أَدراهُ بِالشَّیءِ :
أَعلَمَهُ بِهِ ، و ما أَدراکَ بِکَذا و ما یدریکَ :ما تَدری.
دَعا :
دَعا -ُ إِلَی الشَّیءِ : رَغَّبَ فیهِ و قَرَّبَ إ لَیهِ ، و دَعا لَهُ :
: طَلَبَ لهُ الخَیرَ ، ودَعا عََلیهِ : طَلَبَ لَهُ الشَّرَّ.
دَفَعَ :
دَفَعَ-َإِلیهِ أَمانَتَهُ
:
رَدَّ ها إِلیهِ ،و دَفَعتُهُ عَنّی و دَفَعتُ فی صَدرِهِ و دَفَعَ اللهُ
عنکَ أَحسَنَ الدِّفاعِ، دافَعَ عنهُ : حامَی عنهُ و انتَصَرَ لَهُ .
دَنا : دَنا
-ُللشَّیءِ و منهُ و إِلَیهِ : قَُرُبَ .
دارَ: دارَ -ُ فی
البیتِ و بِهِ : طافَ حَولَهُ ، و دارَ بِهِ : أَدارَهُ ، استَدارَ بِهِ :
أَحاطَ .
ذَهَبَ: ذَهَبَ -َ من
دارِهِ إِلَی المَسجِدِ: مَرَّ و راحَ ، ذَهَبَ فی الأَرضِ : مَضَی إِلَی
الأَبَدِ ، و ذَهَبَ بِهِ : استَصحَبَهُ و ذَهَبَ مَعَهُ، وأَذهَبَهُ و
أَذهَبَ بِهِ : أَذالَهُ .
رأَی:رَأَی -َ
رَأَیتُهُ بِعینی وفی المَنامِ ، و تَرَاءَت لََنا فُلانَةُ : تَصَدَّت
لَنا لِنراها ، وهُوَ یَتَراءَی فی المِرآةِ و فی السَّیفِ : یَنظُرُ
فیهِما، و أَرِنی بِرَأیِکَ ، و تَرَاءَی لَهُ الأَمرُ و یَتَرَاءَی لی
أَنَّ الأَمرَ کَیتُ وکَیتُ : أَی ظَهَرَ لِی .
رَجَعَ: رَجَعَ -ِ
الشَّیءُ عنهُ : انصَرَفَ ، و رَجَعَ إِلیهِ : عادَ ، و تَرَجَّعَ فی
المُصیبَةِ : قالَ :( إِنّا لله و إِنّا إِلیهِ راجِعُونَ ) ، و استَرجَعَ
منهُ الشَّیءَ: طَلَبَ مِنهُ رُجُعَهُ.
رَحَلَ: رَحَلَ -َ عنِ
البَلَدِ : تَرَکَهُ ، و رَحَلَ إِلی المَکانِ : انتَقَلَ ، و تَرَحَّلَ
القَومُ عَنِ المَکانِ : انتَقَلُوا.
رَدَّ : رَدَّ هُ -ُ
عَن حاجَتِهِ: صَرَفهُ عَنها ، و رَدَّ عَلیهِ الهِبَةَ و ردَّ علیهِ
القَول َ : لَم یَقبلهُ و خَطَّأَهُ ، و رَدَّ إِلیهِ جَواباً ، أَرجَعَهُ
، و ارتَدَّ عن دینِهِ : حادَ، و تَرَدَّدَ فی الأَمرِ : اشتَبَهُ فیهِ .
رَشَدَ : أَرشَدَه
إِلی کَذا : هَداهُ ، واستَرشَدَ لِأَمرهِ : اهتَدَی لَهُ ، و استَرشَدتُهُ
فَأَرشَدَنی إِلی الشَّیءِ و علیهِ و لَهُ .
رَضِیَ: رَضِیتُ -َ
الشَّیء َ و بِهِ : اختَرتُهُ ، و رَضِیَهُ لِلأَمرِ : رَآهُ أَهلاً لَهُ ،
و ارتَضاهُ لِصُحبَتِهِ و لِخدمَتِهِ : رَضِیَهُ ، و رَضِیَ اللهُ عَنهُ :
قَبِلَهُ اللهُ و أَرادَ ثَوابَهُ .
رَغِبَ : رَغِبَ
-َالشَّیءَ و فیهِ: أَرادَهُ و أَحَبَّهُ ، و رَغِبَ عَنهُ : لم یُرِدهُ و
زَهِدَ فیهِ ، و رَغِبَ إِلیهِ : ابتَهَلَ.
رَکِبَ : رَکِبَ -َ
الدّابّةَ و عَلیها: عَلاها .
رَکَلَ: رَکَلَهُ -ُ
بِرِجلِه و رَکَّلَهُ: ضَرَبَهُ بِرِجلٍ.
رَمَی: رَمَی
-ِالشَّیءَ و بالشَّیءِ: أَلقاهُ، و رَمَی اللهُ لَکَ: نَصَرَکَف ورَمَیتُ
الشَّیءَ من یَدِی : أَلقَیتُهُ.
سَأَ لَ:سَأَلتُهُ
-َعن کَذا وعنه و تَساءَلُوا عنهُ و هُوَ سَأَلَنی منَ الدُّنیا ، و و
سَأَلَهُ الشَّیءَ و سَأَلَهُ عنِ الشَّیءِ .
سَبَحَ: سَبَّحتُ
اللهَ و لَهُ و فی یَدِهِ السَّبحُ یُسُبّحُ بِها.
سَبَقَ: سَبَقَهُ -ِ
إِلی کَذا : تَقَدَّمَهُ و خَلَّفَهُ ، و سَبَقَهُ عَلی کَذا : غَلَبَهُ ،
و سَبَقَ عَلی قَومِهِ : عَلاهُم، و أَسبَقَ القَومُ إِلَی الأَمرِ :
بادِروا إِلیهِ .
سَکَنَ : سَکَنَ -ُ
الدّارَ و فیها : أَقامَ فیها ، و سَکَنَ إِلیهِ : ارتاحَ .
سَمِعَ : سَمِعَهُ -َ
و لَهُ و إِلیهِ : أَصغَی إَلیهِ ، و استَمَعَ إِلی حَدیثِهِ ، و ( سَمِعَ
اللهُ لَمن حَمِدَهُ) : أَجابَ و قَبِلَ .
ساءَ : ساءَ -ُ بِهِ و
أَساءَ بِهِ الظّنَّ ( بالتَّعدیَةِ معَ الأَلف فَقَط ) : ظَنَّ بِهِ
السّوءَ ، و أَساءَ بِهِ و أَساءَ لَهُ و أَساءَ إِلیهِ و عَلیهِ .
سارَ: سارَ -ِ من
بَلَدٍ إِلی بَلَدٍ : ذَهَبَ ، و سارَ الطّریقَ و سارَ فیهِ : سَلَکَهُ و
سارَ فیهِ .
شَبَهَ: شَبَّهَهُ
إَیّاهُ و شَبَّهَهُ بِهِ : مَثَّلَهُ بِهِ ، و شَبَّهَ علَیهِ الأَمرَ :
لَبَّسَهُ عَلیهِ ، و ما أَشبَهَهُ بِأَبیهِ .
شَرَکَ: أَشرَکَهُ فی
الأَمرِ : أَدخَلَهُ مَعَهُ فیهِ ( و شَرِکَهُ أَفصَحُ) ، و أَشرَکَ
بِاللهِ تَعالَی : شَرِکَ فی عَمَلِهِ غَیرَاللهِ : کَفَرَبِهِ .
شَعَرَ: شَعَرَ -ُ
شَعُرَ-ُ بالشَّیءِ : عَلِمَ بِهِ ، و شَعَرَلَهُ : فَطِنَ لَهُ
(عَقَلَهُ) و قال شِعراً، و أَشعَرَ الأَمرَ و أَشعَرَبِهِ: أَعلَمَهُ
إَیّاهُ .
شَکَرَ: شَکَرَ-ُ لَهُ
وشَکَرَهُ: کافَأَهُ علی نِعَمِهِ، و شَکَرَ اللهَ و باللهِ ونِعمَةَاللهِ
و بِنِعمَةِاللهِ : اعتَرَفَ بِنِعمَتِهِ اعتِرافَ حَمدٍ.
صَبَرَ: صَبَرَ-ُ
بِهِ: کَفَلَ بِهِ و هُوَ بِهِ صَبیرٌ و کَفیلٌ، و صَبَرَهُ-ِ عن الشَّیءِ
: حَبَسَهُ (و هُوَ أَصلُ المَعنَی)و صَبَرتُ عَلی ما أَکرَهُ و عَمّا
أُحِبُّ .
صَفَحَ : صَفَحَ -َ
عَنهُ و عن ذَنبِهِ : عَفا ، و صَفَحَ فی الأََمرِ: نَظَرَ، و صافَحَهُ
بِیَدِهِ.
ضَجِرَ : ضَجِرَ -َ
منهُ و بِهِ: قَلِقَ من غَمٍّ .
ضًلَّ: ضَلَّ -ِ عَنهُ
و الطّریقَ و نَحوَهُ : لَم یَهتَدِ إِلیهِ، و ضَلَّ عنّی کَذا : ضاعَ.
طَرَحَ: طَرَحَهُ -َ و
بِهِ: رَماهُ و أَبعَدَ ، واطرَحَ بِعینِکَ : انظُر ، و طَرَحَ عَلیهِ
المَسأَلَةَ: أَلقاهُ .
طَمِعَ : طَمِعَ -َ
فیهِ و بِهِ: حَرَصَ علیهِ و رَجاهُ أَو نَزَعَت نَفسُهُ إِلیهِ.
طافَ: طافَ -ُ بالبیتِ
و حَولَهُ و بالقَومِ و عَلیهِم: : استَدارَ حَولَهُم ، و طافَ فی البِلادِ
: سارَ فیها .
ظَفِرَ : ظَفِرَ -َ
بِهِ و علیهِ و ظَفِرَهُ : لَحِقَهُ ، ظَفِرَ بالضّالّةَ : وًجًدًها ، و
ظَفِرَبِعَدُوِّهِ : غَلَبَهُ .
عَدَلَ: عَدَلهَُ -ِ
بِکَذا : وَزَنَهُ بِهِ : ساواهُ بِهِ ، و عَدَلَ إِلیهِ : رَجَعَ ،
وعَدَلَ عنِ الطّریقِ و عَدَلَ الطّریقَ : جار و مالَ .
عَفا: عَفا -ُ اللهُ
عنهُ ذَنبَهُ و عَفا عن ذَنبیهِ و لَهُ : تَرَکَ عِقابَهُ و مَحاهُ عنهُ
.
عَلِمَ : عَلِمَ
-َبِهِ : شَعَرَ و عَلِمَ ، و أَعلَمَهُ الأَمرَ و بالأَمرِ : أَطلَعَهُ
عَلیهِ .
عادَ:عادَ
-ُإِلیهِ و عَلیهِ و لَهُ و فیهِ: رَجَعَ ، و عادَهُ عن کَذا : صَرَفَهُ(
مقلوب عَداهُ) و أَعادَهُ إِلی مَکانِهِ : رَجَّعَهُ.
عاذَ:
عاذَ -ُ بِهِ: لاذَ و لَجَأَ إِلیهِ واعتَصَمَ ، و تَعَوَّذَ بِهِ :
استَعاذَ : لَجَأَ إِلیهِ واستَعاذَ بِاللهِ : قال أَعوذُ بِاللهِ .
غَضِبَ:
غَضِبَ -َعَلیهِ :
سَخِطَ و لم یَرضَ ، و غَضِبَ لَهُ: غَضِبَ عَلی غَیرِهِ لِأَجلِهِ ، هذا
إِذا کانَ حیّاً فَإِن کانَ مَیّتاً قُلتَ لَهُ : غَضِبً بِهِ ، و
تَغَضَّبَ عَلیهِ : غَضِبَ.
فازَ :
فازَ -ُبِالشَّیءِ :
ذَهَبَ بِهِ ، و فازَ بِفائزَةٍ : أی بِشَیءٍ ، و فازَ منهُ : نَجا ، و
طُوبَی لِمن فازَ بِالثّوابِ .
قَرُبَ:
قَرُبَ-ُمنهُ و
إِلیهِ :،واقتَرَبَ منّی ، و تَقَرّبَ إِلی اللهِ بِکَذا ، و فَعَلَ ذلک
تَقَرُّباً إِلی اللهِ و قُربَةً.
قَصَدَ:
قَصَدَ-ِلهُ و
إِلیهِ : أَمَّهُ ، و قَصَدَ فی الشَّیءِ : تَوَسَّطَ و عَدَلَ، و اقتَصَدَ
فی المَعیشَةِ : لم یَتَجاوز الحَدَّ بِإِفراطٍ أَو تقتیرٍ .
قَضَی :
قَضَی -ِعَلیهِ :
حَکَمَ ، و قَضَی عَلیهِ : قَتَلَهُ ، و قَضَی إِلیهِ الأَمرَ: أَنهاهُ
إِلیهِ و أَبلَغَهُ إَیّاهُ .
کَتَبَ:کَتَبَ –ُعَلیهِ کَذا : حَکَمَ بِهِ و قَضاهُ ، وکَتَبَ عَلَیهِ کَذا:
فَرَضَ ، وکَتَبَ الکِتابَ واکتَتَبَهُ لِنَفسِهِ : انتَسَخَهُ ، و کَتَبَ
اللهُ الأَجَلَ و الرِّزقَ ، و کَتَبَ عَلی عِبادِهِ الطّاعةَ و عَلَی
نَفسِهِ الرَّحمَةَ.
کَرَّ :کَرَّ –ُعَلیهِ : عَطَفَ ، و کَرَّ عَنهُ : رَجَعَ ، و کَرَّ عَلیهِ
الحَدیثَ : کَرَّرَهُ ورَدَّدَهُ ، و کَرَّرَ عَلی سَمعِهِ کَذا،
وتَکَرَّرعَلَیهِ.
کَفَرَ: کَفَرَ-ُالنِّعمَةَ،و کَفَرَ بِها : جَحَدَها وسَتَرَها ، و کَفَرَ
بِاللهِ : مَطَلَ و أَلحَدَ ، و کَفَرَ هُ–ُِ وعَلَیهِ : غَطّاهُ و
سَتَرَهُ، و کَفَرَ بِالشَّیءِ: تَبَرَّأَ مِنهُ ، و کَفَّرَ اللهُ عَنکَ
خَطایاک.
کَفَّ :کَفَّ-ُ الشَّیءَ: جَمَعَهُ ، و کَفَّهُ عَن کَذا: صَرَفَهُ و دَفَعَهُ ، و
کَفَفتُهُ عَنِ الشَّرَّ فَکَفَّ عَنهُ فَهُوَ کافٌّ و مَکفُوفٌ.
کَفَی :
کَفَی –ِبِالأَمرِ و کَفاهُ
الأَمرَ: قامَ بِهِ ، و کَفاهُ عَن کَذا : أَغناهُ ، وکَفَی بِهِ رَجُلاً و
کَفاکَ هذا الأَمرُ : حَسبُکَ بِهِ .
لَبَسَ: لَبَسَ –ِعَلَیهِ الأَمرَ: شَبَّهَهُ عَلَیهِ و جَعَلَهُ مُشکِلاً حَتَّی
لا یُعرَفُ وجهُهُ ، و لَبَّسَ الحَقَّ بِالباطِلِ ، والتَبَسَ بِهِ و
تَلَبَّسَ ، و
والتَبَست عَلَیهِ
الأُمورُ .
لَحِقَ: لَحِقهَُ –َو لَحقَ بِهِ : أَدرَکَهُ فَهُوَ لاحِقٌ ، و أَلحَقَهُ و
أَلحَقَ بِهِ : أَدرَکَهُ فَهُوَ مُلحِقٌ .
لَفَتَ: لَفَتَهُ
-ِولَفَتَ وجهَهُ عَن کَذا : لَواهُ عَلَی غَیرِ جِهَتِهِ ، والتَفَتَ و
تَلَفَّتَ إِلَی الشَّیءِ : صَرَفَ وَجهَهُ إِلیهِ .
لاذَ : لاذَ -ُ
إِلَیهِ : لَجَأَ و عاذَ بِهِ ، و لاذَ الطَّریقُ بِالدَّارِ : أَحاطَ بِها
، و لاذَ بِهِ: امتَنَعَ .
لاقَ: لاقَ
-ِبِقَلبِهِ : لَصِقَ ، ولاقَ بِهِ : لاذَ ، و لاقَ بِهِ الثَّوبُ : لَبِقَ
بِهِ و زکا و حَسُنَ وکُنتَ لَهُ أَهلاً .
مَتَعَ: مَتَعَ -َبِهِ
: انتَفَعَ ، و تَمَتَّعَ بِهِ : انتَفَعَ بِهِ ، واستَمتَعَ بِالشَّیءِ :
انتَفَعَ بِهِ و تَمَتَّعَ بِهِ فی الحَجِّ .
مَسَکَ : مَسَکَ -ِ
بِهِ : أَخَذَ بِهِ و تَعَلَّقَ ، وأَمسَکَ عنِ الأَمرِ : کَفَّ عَنهُ ، و
أَمسَکَهُ بِیَدِهِ : قَبَضَهُ بِالیَدِ ، وأَمسَکَ الشَّیءَ عَلَی نَفسِهِ
: حَبَسَهُ ، و أَمسَکَ بِهِ : أَخَذَ بِهِ ، و أَمسَکَ عَنِ الکَلامِ :
سَکَتَ ، وامتَسَکَ بِهِ : أَخَذَبِهِ واعتَصَمَ ، وتَمَسَّکَ بالشَّیءِ :
ضَنَّ بِهِ ، و استَمسَکَ بِالشَّیءِ : اعتَصَمَ بِهِ ، و تَعَلَّقَ .
نَزَلَ: نَزَلَهُم
-ِونَزَلَ بِهِم و نَزَلَ عَلَیهِم : حَلَّ ، و نَزَل عَن الأَمر :
تَرَکَهُ ، و أَنزَلتُ حاجَتی عَلَی کَریمٍ.
نَصَحَ: نَصَحتُهَُ-َ
نَصَحتُ لَهُ و تَنَصَّحتُ لَهُ .
نَظَرَ: نَظَرتَُ-ُ
إِلَیهِ ونَظَرتُهُ،ونَظَرتُ فی الکِتابِ ، ونَظَرَ فیهِ : تَأَمَّلَهُ ،
ونَظَرَ لَهُم : رَثَی لَهُم وأَعانَهُم ، وانتَظِرنی:أَصغِ إِلَیَّ.
نَهَضَ: نَهَضَ -َ
عَن مَکانِهِ: ارتَفَعَ عَنهُ،و نَهَضَ إَلَی العَدُوِّ: أَسرَعَ إِلَیهِ ،
و نَهَضَ بِالأَمرِ : قامَ .
نَهِیَ: نَهِیَ-َ عَنِ
الحاجَةِ : انتَهَی عَلَی طَلَبِها : تَرَکَها بَعدَ طَلَبِها ، و تَناهَی
عَنِ الشَّیءِ : کَفَّ وانتَهَی عَنهُ .
نالَ : نالَهُ -ُ
ونالَ بِهِ ولَهُ : أَعطاهُ نَوَالاً، و نا لَ -َِ من کَذا: بَلَغَ ما
أَرادَ ، ونالَ لَهُ بِشَیءٍ: جادَ.
هَدَی : هَدَاهُ-ِ
الطَّریقَ و هَداهُ لِلطَّریقِ و هَداهُ إِلَیهِ : عَرَّفَهُ و دَلَّهُ
عَلَیهِ ، وهَداهُ مِنَ الضَّلالةِ فَاهتَدَی .
وَسوَسَ : وَسوَسَت
لَهُ نَفسُهُ و وَسوَست إِلَیهِ : حَدَّثتُهُ ، و وَسوَسَ إِلَیهِ و
وَسوَسَ فی صَدرِهِ الشَّیطانُ : حَدَّثَهُ فی نَفسِهِ .
وَصَفَ: وَصَفَ -ِ
الشَّیءَ و وَصَفَ لَهُ و وَصَفَ عَلَیهِ : حَلّاهُ و ذَکَرَ صِفَتَهُ ،
واتَّصَفَ الشَّیءُ بِکَذا : تَحَلَّی بِهِ وأَمکَنَ وَصفُهُ.
وَصَلَ: وَصَلَ-ِ
الشَّیءَ بِالشَّیءِ : لَأَمَهُ (ضِدُّ فَصَلَهُ) ، ووَصَلَهُ إِلَی |